سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
heart

خدای شب...

خانه ساکت و آرام است نوره ملایمی از پشت پرده به کف هال میتابد. با لیوانی بخارآلود از چای به کناره پنجره می آید و می ایستد. کناره پرده را آرام کنار میزند. به رودخانه و درختان دور غرق در اکلیل طلاییه غروب مینگرد.یک جرعه از چای را مینوشد.پنجره را باز میکند.نسیمی خنک و کمی سردمیوزد.گاهی دلش هوای سرد میخواهد آن هم در زمستان. نسیم زلفهای نیمه پریشانش را تکان میدهد اما این دلش است که میلرزد هر غروب.سرش را به سوی آسمان بلند میکند چشمانش از شوریه ا‌شکها دیگر میسوزد. پلک میزند اشکی سرازیر میشود و صورت زیبایش را طی میکندو در نهایت میان آغوشه روسریش دفن میشود. آرام با خدایی که دم غروب با کوله باره شب می آید سخن میگوید.رود هم آرام به نجوایش گوش میدهدو نیم نگاهی میکند و میگذرد، نسیم دست از نوازشهای سردش برنمیدارد، دستهای یخش را بر سرو صورت و موهای سیاهش میکشد. خدا کوله بارش را بر زمین نهاده دست در دستش مینهد و پنجره را میبندند و از پشت شیشه همچنان نگاهشان به هم دوخته بود خدا با نگاهی تسلی بخش به چه نازنینی به او لبخند میزند و او شمع امید را بدرقه ی لبخندش میسازد. شب فرا رسید به چه زودی بعد از غروب. آستین بالازد برای وضو و سجاده ی همیشگیش را رو به نگاه خدا پهن می کند. ... م. م هفت آسمان 


نویسنده : سحر / نظر شما برای سحر / نظر:() بازدید: