سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
heart

ننویسم از تو...

آدم باید خودشو مشغول کنه به زندگی به روزمره گی به هرچه که خود را از فکر کردن به تو باز بدارد. باید خودش را به هر دری بزند تا به در تو نزند. اینبار با نوشتن خودم را مشغول ساخته ام که ننویسم ازتو. ننویسم که دلم برایت تنگ است، ننویسم حرفهای شیرینت را در سکوت دلم تکرار میکنم. ننویسم این روزها هوای دیدنت حتی خواب از چشمانم گرفته. ننویسم از دلتنگی ها و تلخی هایش. ننویسم چقدر به من بد کردی با آمدنت و ماندنت و ماندنت و ماندنت و به یکباره رفتنت. ننویسم از تو و مهربانی هایت و ناگهان نامهربانی هایت که خراب شدند بر سرمن. اینبار هم نشد که ننویسم از تو.!!!!م. م هفت آسمان 


نویسنده : سحر / نظر شما برای سحر / نظر:() بازدید:


heart

خدای شب...

خانه ساکت و آرام است نوره ملایمی از پشت پرده به کف هال میتابد. با لیوانی بخارآلود از چای به کناره پنجره می آید و می ایستد. کناره پرده را آرام کنار میزند. به رودخانه و درختان دور غرق در اکلیل طلاییه غروب مینگرد.یک جرعه از چای را مینوشد.پنجره را باز میکند.نسیمی خنک و کمی سردمیوزد.گاهی دلش هوای سرد میخواهد آن هم در زمستان. نسیم زلفهای نیمه پریشانش را تکان میدهد اما این دلش است که میلرزد هر غروب.سرش را به سوی آسمان بلند میکند چشمانش از شوریه ا‌شکها دیگر میسوزد. پلک میزند اشکی سرازیر میشود و صورت زیبایش را طی میکندو در نهایت میان آغوشه روسریش دفن میشود. آرام با خدایی که دم غروب با کوله باره شب می آید سخن میگوید.رود هم آرام به نجوایش گوش میدهدو نیم نگاهی میکند و میگذرد، نسیم دست از نوازشهای سردش برنمیدارد، دستهای یخش را بر سرو صورت و موهای سیاهش میکشد. خدا کوله بارش را بر زمین نهاده دست در دستش مینهد و پنجره را میبندند و از پشت شیشه همچنان نگاهشان به هم دوخته بود خدا با نگاهی تسلی بخش به چه نازنینی به او لبخند میزند و او شمع امید را بدرقه ی لبخندش میسازد. شب فرا رسید به چه زودی بعد از غروب. آستین بالازد برای وضو و سجاده ی همیشگیش را رو به نگاه خدا پهن می کند. ... م. م هفت آسمان 


نویسنده : سحر / نظر شما برای سحر / نظر:() بازدید:


heart

بی حوصلگی...

چه موقه است که حوصله تمام میشود؟ وقتی که  امیدهایی که داشتی و دنبال  میکردی را از یه جایی به بعد دیگر بایدترک کنی و رها کنی و انگار نه انگار بروی... بروی تا به بی حوصلگی ها برسی... به حسی شبیه بیهوشی  ، شبیه راه رفتن در خواب. م. م هفت آسمان 


نویسنده : سحر / نظر شما برای سحر / نظر:() بازدید:


heart

لبخند...

لبخند که می زنی قنج میزند دلم را. مدتیست دلتنگه لبخند هایتم.کاش میشد باز لبخند زنی _به شرطی که دندانها سالم و زیبا و تمییز باشند اخه من حساسم_تا تکرار شود لحظه های شیرینی که میساختی!!!!!م.م هفت آسمان 


نویسنده : سحر / نظر شما برای سحر / نظر:() بازدید:


heart

دستم به دامنت...

دارم فراموش میکنم و دستم به دامنت از کوچه ی افکارم دیگر گذر مکن.باز با گلدانهای خانه آشتی کرده ام و هرروز به آنها سر میزنم. باز با سجاده ام و گوشه ی محرابه دعا خلوت میکنم، درست همانطور مانند قبلترها.. باز چشم به آسمان میدوزم و با خدا حرف می زنم. باز دم غروبها بغض میکنم.باز دلم هوای مادرم و نگاه گرم پدرم میکند. باز کنج دلم برای نبودنت سرد میشود، باز خودم را میزنم به ندانستن و گرم میخندم. باز دستانم را محکم به خدا داده ام. مرا سرگرم کند به زندگی به خوشی های بی خودی. باز نفس عمیق و ادامه ی راه زندگی....  فقط دستم به دامنت  گذر مکن..... م. م هفت آسمان 


نویسنده : سحر / نظر شما برای سحر / نظر:() بازدید: